تبلیغات
موسیقی کودک گمپ گل - مطالب ابر داستان کودکانه
 
موسیقی کودک گمپ گل
جمعه 6 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : راضیه یقطین
 یک کودک ،کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: "می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟"

ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، روز مادر، 
برچسب ها : جملات آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کودکانه، داستان درباره روز مادر، سایت تخصصی کودک،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 فروردین 1392 :: نویسنده : راضیه یقطین
طاووس مغرور باز هم با ناز و کرشمه در حالیکه پر هایش را باز کرده بود وارد جنگل شد . آقا خرسه را دید ، اما به او سلام نکرد .
خانم خرگوشه را دید ، رویش را از او برگرداند .
سنجاب کوچولو را دید ، به او اخم کرد .


ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، 
برچسب ها : داستان کودکانه، کودک و نوجوان، قصه دوستی، داستان کوتاه برای کودکان، کودکانه، سایت تخصصی کودک،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 فروردین 1392 :: نویسنده : راضیه یقطین
همیشه موقع رد شدن حلزون کوچولو ، از کنار چمنزار ، دو تا مورچه کوچولوی شیطون مسخره اش می کردند و به خاطر آرام حرکت کردن و خانه ای که در پشتش حمل می کرد به او می خندیدند .

ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، 
برچسب ها : داستان کودکانه، کودک و نوجوان، قصه دوستی، داستان کوتاه برای کودکان، کودکانه، سایت تخصصی کودک،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 فروردین 1392 :: نویسنده : راضیه یقطین

قصه کودک و نوجوان | گلنار و جانمازش | www.100100.irگلنار کو چولو با مادر بزرگش زندگی می کرد . آن هم در یک ده قشنگ . خانه مادربزرگ گلنار خیلی زیبا بود آخه وسط حیاطش یک حوض پر آب بود و دور حوض هم پر از گل های شمعدانی دور تا دور حیاط هم چند تا اتاق بود و در یکی از این اتاق ها یک دار قالی برپا بود . مادربزرگ هر روز صبح کنار این دار قالی می نشست و قالی بافی می کرد . گلنار کوچولو هم خیلی دوست داشت که قالی بافی رو یاد بگیره .

بگذریم زندگی مادر بزرگ گلنار از همین راه بافتن قالی می چرخید اما وقتی قالی ها کاملا بافته میشد و وقت فروش آنها می رسید به قیمت کمی می خریدند آخه مجبور بود اونها رو به دلال ها بفروشه . یک روز که گلنار در آن روز ۹ سالش تمام شده بود مادر بزرگش کنارش نشست و از زیر چادرش یک قالیچه کوچولو درآورد و به گلنار داد و گفت این هم هدیه من به مناسبت بالغ شدن تو .



ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، 
برچسب ها : داستان کودکانه، کودک و نوجوان، قصه گلنار، داستان کوتاه برای کودکان، کودکانه، سایت تخصصی کودک،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 فروردین 1392 :: نویسنده : راضیه یقطین

قصه کودکانه,قصه,قصه برای کودکان

 

 

مهسا یه عروسک جدید خریده بود که هر وقت دکمه ی روی شکمش رو فشار می داد می گفت :"مامان ... مامان من به به می خوام"

 




ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، 
برچسب ها : مهسا و عروسکش، قصه عروسک مهسا، داستان کودکانه، قصه کودکان، سایت تخصصی کودک،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 فروردین 1392 :: نویسنده : راضیه یقطین

قصه کودکانه,قصه های کودکانه,قصه برای کودکان

 


یکی بود، یکی نبود. تازه بهار شده بود و تپّه ی بلند دهکده پر از علف های سبز و گل های رنگارنگ بود. پروانه ها از پیله هاشون در اومده بودن و روی گل ها بازی می کردن و خبر اومدن بهار رو به همه می دادن.

 

بالای تپه، خونه حسن بود.

 




ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، 
برچسب ها : داستان حسنی مهربون، داستان کوتاه، داستان کودکانه، قصه برای کودکان، سایت تخصصی کودک،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 فروردین 1392 :: نویسنده : راضیه یقطین

قورباغه ای به نام سبزک

 

 

قورباغه ای در برکه زندگی می کرد بنام سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بود و دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این که یه روز از برکه بره بیرون جنگل و دشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب داشته باشه.یه روزی تصمیم گرفت از برکه بره بیرون که هم دشت و بیشه و جنگل رو ببینه و هم تلاش کنه تا یه دوست خوب پیدا کنه.

 




ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، 
برچسب ها : داستان قورباغه سبز، داستان کودکانه، قصه کودک، سایت تخصصی کودک، قصه قورباغه ای به نام سبزک،
لینک های مرتبط :
جمعه 2 فروردین 1392 :: نویسنده : راضیه یقطین
مرد ثروتمندی از تمامی لذتهای زندگی بهره مند بود. او اموال زیادی داشت . چندین ملك در شهرهای مختلف، ماشین های رنگ و وارنگ و كلی وسایل گران قیمتی و ارزشمند داشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، 
برچسب ها : سنگ یا الماس، قصه الماس، داستان مرد ثروتمند، داستان کودکانه، قصه کودک، سایت تخصصی کودک،
لینک های مرتبط :
جمعه 2 فروردین 1392 :: نویسنده : راضیه یقطین
مرد ثروتمندی از تمامی لذتهای زندگی بهره مند بود. او اموال زیادی داشت . چندین ملك در شهرهای مختلف، ماشین های رنگ و وارنگ و كلی وسایل گران قیمتی و ارزشمند داشت.


ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، 
برچسب ها : سنگ یا الماس، قصه الماس، داستان مرد ثروتمند، داستان کودکانه، قصه کودک، سایت تخصصی کودک،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 اسفند 1391 :: نویسنده : راضیه یقطین
دانه‌ کوچک‌ بود و کسی‌ او را نمی‌دید. 

ادامه مطلب


نوع مطلب : قصه و داستان، 
برچسب ها : قصه کودک، داستان کوتاه، داستان کودکانه،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


موسیقی کودک گمپ گل

مدیر وبلاگ : محمد آنت
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Open Directory Project at dmoz.org
ابزار تلگرام